تبليغاتX
راز دل مهتاب

سلام به همه و معذرت برای مدتی که نبودم

البته آلان هم نیومدم که بمونم

از این زندگی لعنتی و آدمهای پستش خسته شدم اونقدر که حتی تاب نفس کشیدن رو هم ندارم

فقط اومدم بگم

خدا نگهدار


نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 20:1 | لینک  | 

مي رسد روزي كه بي من روز ها را سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

 مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من

 نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 17:45 | لینک  | 

چطوري دوستي دنيا رو از دلم بيرون كنم؟

 ببين اگر الآن يك تكه طلا به تو بدهند خيلي خوشحال مي‌شوي و فكر مي‌كني خيلي پولدار شدي و زندگي‌ات را دگرگون خواهي كرد و چه و چه و چه.اما اگر در همين حال خبر موثقي برسد كه خانه‌ات را پر از طلا كرده‌اند ديگر اين تكه طلايي كه در دست داري، هيچ اهميتي برايت ندارد ؛ بيفتد، گم شود، دزديده شود ؛ هرچه بشود ...

مثَلِ دنيا مثَلِ اين تكه طلاست و مثلِ آخرت، آن خانه پر از طلا. اگر بفهمي آن طرف چه خبر است، هرگز به اين دنيا دل نمي‌بندي.

(آیت الله بهجت)

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 18:37 | لینک  | 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: ?فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود?.
كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : ?فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.?
كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت ?فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.?
 كودك سرش را برگرداند و پرسيد: ?شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟?
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: ?اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.?
خداوند لبخند زد و گفت: ?فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.?
در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
?خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.?
خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: ? نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي  مي تواني او را ?مادر? صدا كني.?
 
فاطمه (س) فرمود:?ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است.
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:39 | لینک  | 

با طناب عشق تا مهتاب بالا مي رويم
 
با خرد زين دخمه تا اوج ثريا مي رويم
 
نردبان كوه ما را تا خدا خواهد كشيد
 
تا بر خورشيد رخشان شبنم اسا مي رويم.
 
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:14 | لینک  | 

چنان زندگی کن که آن کس که تو را می شناسد و خدا را از یاد برده است به واسطه ی تو با خدا آشتی کند
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 9:56 | لینک  | 

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 18:44 | لینک  | 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند سند عقل مشاع است، همه میدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند دل ديوانه من اين همه آواره مگرد خانه دوست همينجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:2 | لینک  | 

 

امام على علیه السلام : خداوندا ! به تو پناه مى‏برم از این كه ظاهرم در نگاه مردم نیكو باشد و باطنم ، كه بر تو آشكار است ، زشت . و خود را ریاكارانه نزد مردم ، به چیزى كه تو بهتر از من بدان دانایى ، بیارایم . پس ظاهرِ نكویم را براى مردم آشكار دارم و بدىِ كردارم را نزد تو آورم و بدین سان به بندگان تو نزدیك شوم و از خشنودى تو دور مانم

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 20:3 | لینک  | 

پرنده ای که فراموش کرده پر دارد   دلی  عجیب پریشان و در به در دارد

 دلش گرفته از این خاک و کوچ می خواهد    غریب و خسته دنیا سر سفر دارد

 ز چشم های زمینگیرش آسمان دور است    کجا نشسته و فکر کجا به سر دارد

 پرنده ای که دلش را به آسمان داده ست    ز چشم های ترش آسمان خبر دارد

 یکی شبیه خودش را به خواب می بیند    که فکر پر زدن، اندیشه گذر دارد

 ز خواب می پرد و می پرد به صد امید    خیال کرده که یک عمر همسفر دارد

 شبیه من به زمین خورده، خسته می پوسد    پرنده ای که فراموش کرده پر دارد

نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:47 | لینک  |