دوشنبه سی ام شهریور 1388
سلام به همه و معذرت برای مدتی که نبودم
البته آلان هم نیومدم که بمونم
از این زندگی لعنتی و آدمهای پستش خسته شدم اونقدر که حتی تاب نفس کشیدن رو هم ندارم
فقط اومدم بگم
خدا نگهدار
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 20:1 |
لینک
|
سه شنبه یازدهم تیر 1387
مي رسد روزي كه بي من روز ها را سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 17:45 |
لینک
|
پنجشنبه نهم خرداد 1387
چطوري دوستي دنيا رو از دلم بيرون كنم؟
ببين اگر الآن يك تكه طلا به تو بدهند خيلي خوشحال ميشوي و فكر ميكني خيلي پولدار شدي و زندگيات را دگرگون خواهي كرد و چه و چه و چه.اما اگر در همين حال خبر موثقي برسد كه خانهات را پر از طلا كردهاند ديگر اين تكه طلايي كه در دست داري، هيچ اهميتي برايت ندارد ؛ بيفتد، گم شود، دزديده شود ؛ هرچه بشود ...
مثَلِ دنيا مثَلِ اين تكه طلاست و مثلِ آخرت، آن خانه پر از طلا. اگر بفهمي آن طرف چه خبر است، هرگز به اين دنيا دل نميبندي.
(آیت الله بهجت)
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 18:37 |
لینک
|
شنبه چهارم خرداد 1387
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: ?فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود?.
كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : ?فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.?
كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت ?فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.?
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: ?شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟?
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: ?اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.?
خداوند لبخند زد و گفت: ?فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.?
در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد:
?خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.?
خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: ? نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را ?مادر? صدا كني.?
فاطمه (س) فرمود:?ملازم خدمت او (مادر) باش كه بهشت زير گامهاي مادر است.
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:39 |
لینک
|
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
با طناب عشق تا مهتاب بالا مي رويم
با خرد زين دخمه تا اوج ثريا مي رويم
نردبان كوه ما را تا خدا خواهد كشيد
تا بر خورشيد رخشان شبنم اسا مي رويم.
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:14 |
لینک
|
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
چنان زندگی کن که آن کس که تو را می شناسد و خدا را از یاد برده است به واسطه ی تو با خدا آشتی کند
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 9:56 |
لینک
|
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 18:44 |
لینک
|
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند سند عقل مشاع است، همه میدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند دل ديوانه من اين همه آواره مگرد خانه دوست همينجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 11:2 |
لینک
|
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
امام على علیه السلام : خداوندا ! به تو پناه مىبرم از این كه ظاهرم در نگاه مردم نیكو باشد و باطنم ، كه بر تو آشكار است ، زشت . و خود را ریاكارانه نزد مردم ، به چیزى كه تو بهتر از من بدان دانایى ، بیارایم . پس ظاهرِ نكویم را براى مردم آشكار دارم و بدىِ كردارم را نزد تو آورم و بدین سان به بندگان تو نزدیك شوم و از خشنودى تو دور مانم
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 20:3 |
لینک
|
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
پرنده ای که فراموش کرده پر دارد دلی عجیب پریشان و در به در دارد
دلش گرفته از این خاک و کوچ می خواهد غریب و خسته دنیا سر سفر دارد
ز چشم های زمینگیرش آسمان دور است کجا نشسته و فکر کجا به سر دارد
پرنده ای که دلش را به آسمان داده ست ز چشم های ترش آسمان خبر دارد
یکی شبیه خودش را به خواب می بیند که فکر پر زدن، اندیشه گذر دارد
ز خواب می پرد و می پرد به صد امید خیال کرده که یک عمر همسفر دارد
شبیه من به زمین خورده، خسته می پوسد پرنده ای که فراموش کرده پر دارد
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 10:47 |
لینک
|